خط داستانی
دختری بنام آسشا در برابر کاخ فئودورای ویرانشدهٔ روسیه در سردرگمی ایستاده است. هیچکس از خانوادهٔ تزار زنده به نظر نمیرسد. پیرمردی با شفقت به دخترک نگاه میکند که حتی نام خود را به خاطر نمیآورد. او تصمیم میگیرد آسشا را با خود به خانه ببرد.