خط داستانی
هولگر مدتی از همسرش سیگرد و دو دخترشان سیلیا و لارا جدا زندگی کرده است. هر آخر هفته سیلیا نوجوان بیستراز در یک مهمانی را سوار میکند و به خانه کوچک پشت ایوان میآورد. آن شب، لارا با اشک در در جدا درب ورودی میایستد و به پدرش میگوید خرگوشش پلدی که هولگر هرگز نخواست بخرد، در نتیجهٔ یک نوع شکاری به وِیش افتاده است. سیلیا اصرار دارد که یک مراسم خاکسپاری درست باشد که هولگر باید در آن حضور یابد و این مراسم به دلایلی از لحاظ زمانی شبانه انجام میشود. و بدین ترتیب چهار نفر همان شب دوباره خانهای خانواده میشوند — برای لحظهای کوتاه.