بال طلایی
پراتیما که در آن زمان کودکی بیش نبود، داستان هاستیر کانیا را میشنید، همسر اول یک کشیش که مورد بیمهری قرار گرفته بود و کشیش، دختر لوس و ننر یک کشیش ثروتمند را به عنوان همسر دوم برگزیده بود. همسر اول تنها و مطرود، کنار رودخانه میگریست و آب رودخانه از اشکهایش شور میشد. فیلها که جذب آب شور شده بودند، داستان مصیبتهایش را شنیدند و او را تدهین کردند. او به فیل تبدیل شد. پراتیمای جوان مجذوب این داستان شده بود. روزی، هنگامی که او و دوستانش در مزارع پرسه میزدند، گروهی از بازیگران محلی را دید و جسارت کرد تا به آنها نزدیک شود. خدمتکاری که همراهشان بود او را از این کار منصرف کرد. در خانه، روزی که داشت آوازهای خوانده شده در پوجای کارتیک را از خدمتکاران یاد میگرفت، قیمش او را به قصر فرا خواند. شرایط وقتی با لالجی، پدرش بود، متفاوت بود؛ کسی که او را تشویق میکرد آوازهای پرمایه محلی را از فیلسواران بیاموزد.