خط داستانی
هر ثانیه یک عمر است. با فشار ماشه چهار پوندی، ژرد و سِرژی—دو جوان با پس زمینه های کاملاً متفاوت—برای همیشه به هم پیوند می خورند. از همان لحظه ای که عقربه ساعت به هشت و سی و هفت می رسد، زندگی هر دو به مسیری می رود که بذور تباهی متقابل شان را می کارد. بیست و دو سال بعد، ژرد از زندان برای مرگ پدر سرژ را آزاد می شود؛ او بسیار پشیمان است و سعی می کند آینده ای بهتر بسازد. سرژی حالا استاد ریاضیات است و به سمت عمقی از گناه و وسواس تلافی جویانه سقوط می کند. هر دو مجبور به مواجهه با شیطانهایشان هستند؛ یکی ممکن است جان بدهد و دیگری عقلش را از دست بدهد.