دو غریبه در یک اتاق کم نور به هوش میآیند، گیج و ناتوان از یادآوری چگونگی رسیدن به آنجا. بدون راه فرار و بدون سرنخی از اینکه چه کسی آنها را محبوس کرده، مجبورند به یکدیگر برای بقا تکیه کنند. با افزایش ترس و عدم قطعیت، یک پیوند تنشآمیز بین آنها شکل میگیرد—پیوندی که مرزهای اعتماد، تمایل و کنترل را محو میکند. فضای محبوس هم به پناهگاه و هم به زندان تبدیل میشود در حالی که احساسات تشدید میشوند و واقعیت شروع به تحریف میکند. وقتی که ناگهان یک نور قرمز ominous روشن میشود، حقیقت پشت اسارت آنها—و ماهیت شکننده ارتباطشان—سرانجام فاش میشود.