خط داستانی
مادر نانسی مروان به تازگی ازدواج کرده است و نانسی با برادر ناتنی جدیدی به نام ویکتور روبهرو میشود؛ یک پسر گات که به صورت سیاه پوش است و بسیار به کلاه آفتابی میبالد، به گربهاش صحبت میکند و توانایی دارد ذهن زنان را خاموش کند. نانسی معتقد است او یک خون آشام است—اما آیا او یک ونگولا است یا تنها دچار توهم است که حقیقت ویکتور را میبیند؟