خط داستانی
ما در مکانی دورافتاده در شهر بزرگ آنتاناناریوو هستیم، دو مرد در حال تماشای خورشید هنگام غروب هستند. اولی، یک سرباز، در دهه چهل سالگی زندگیاش، دومی، مردی سالخورده که روی صندلی نشسته، کمرش خمیده و به چوبدستی تکیه داده است. مرد سالخورده به سرباز میگوید که یک زن عجیب روی تپهٔ روبهرو، هر شب یک آیین کوچک انجام میدهد: او در مقابل یک آتش برافروخته میرقصد. در حالی که سرباز پس از دو سال دوری، خود را برای ترک کردن و پیوستن به خانوادهاش آماده میکند، این داستان بیش از پیش کنجکاویاش را برمیانگیزد، خصوصاً که خودش آن زن را نمیبیند و برای این منطقه غریبه است...