خط داستانی
راننده تاکسی هامبورگ، اکسِل پارسکه، درست پیش از شب کریسمس در کوه های اُرِ پیدا میکند: چیزی که به ظاهر شغلی پرسود برای تحلیلگر فناوری اطلاعات جان اولسمر، که بر اثر سانحه نابینا شده و میخواهد با دوست اینترنتی اش جنی فلار را در روستای کوچک برگرودا ملاقات کند، به سفری عاطفی برای زندگیِ تازه مردی که سال ها از طلاق گذشته است تبدیل میشود. با غریبههایی که در طول راه دوست میشوند... و سپس مکانیک خودرو سوفیا لیبرورث که کارگاه اش اکسِل و تاکسی او را در پیِ سانحه به طور ناخودآگاه ناهمزمان نگه میدارد. پس از جشن در متنشتِش و شب کریسمس که به اجبار با هم میگذرانند، نقشهها برای همه تغییر میکند.