خط داستانی
افسانهٔ چوگ قدی است که شرمارکیتا به دوستش مارجانکا و شوهرش و به ویژه میخوردنِ میخانهٔ آنها حسد میبرد. روزی بازگشت از بازار او مارا می drowning میکند و جای او را میگیرد. در گذر زمان وقتی که او به پسر مارجانکا ناسزا میگوید، او را نیز غرق میکند بدون این که بداند هر دو مرده نیستند، اما بهدلیل توهمهای او در تالاب زندهاند. دوستانه و شجاع هانکی همه چیز را میآموزد و مارکیتا را وادار به اعتراف میکند و هر دو را نجات میدهد.