خط داستانی
به تازگی از همسر خود جدا شده استوار پریزند، فووان شاه، که اهل گجرات است و به عنوان جَوکِی در رادیو میرچی بمبئی کار میکند، با شانایا دِهنگرا روبهرو میشود؛ مادر شانایا پارسی و پدرش Punjabi است. شرایط او را مجبور میکند مراسم ازدواج او را به زور بشکند و شب را در سلول زندان سپری کند. به دنبال آن دوستی میان آنها شکل میگیرد و او به کارش کمک میکند و در نهایت خود نیز شغل پیدا میکند. این دو بسیار محبوب میشوند تا کارفرمایشان تصمیم بگیرد که اجرای زندهای روی تلویزیون انجام دهند در حالی که اهالی تپه دِهنگارها تصور میکنند آنها در عشق هستند.