و همیشه برمیگردی...
And Always Come Back...
دربارۀ سالهای پس از جنگ در شهری کوچک در اورال، جایی که سرنوشت پسر کالمیِکی به نام جیرگالو به میان میآید. او به زودی با تنفر مردم پس از جنگ روبهرو میشود و زمان گرسنگی او را وادار به جستجوی پول برای غذا میکند و دزدی را در نظر نمیگیرد. اما دوستی با نام بیز وجود دارد که با داشتن استعداد نقاشی، دنیای زیبایی را به دوستش مینمایاند. اما مرگ زودهنگام او وجودش را کوتاه میکند و جای آن در حافظهٔ جیرگالا به یادگار میماند.