خط داستانی
رون شغلش را از دست داده و خانواده اش رو به فروپاشی می رود او روزهایش را در کلوپ دوست دوران کودکی اش می گذراند و برای پول ورق می زند او بهار است با دوست قدیمی اش دينا آشنا می شود و به سرعت به هم نزدیک می شوند و کار گروهی را آغاز می کنند و با هم زندگی می کنند یک شب رون در شرط بندی همه پولش را از دست می دهد و به وسیله محافظان دينا از کلوپ بیرون می رود دينا از آشوب استفاده می کند و از اAdi دزدی می کند رون را وادار می کند تا از شهر فرار کند آن دو در یک روستای ماهی گیری پنهان می شوند در پاییز رون و دينا متوجه می شوند در باره هم خیلی چیزها نمی دانند آنها غریبه هایی هستند که نمی توانند به چشم هم نگاه کنند و حقیقت را بگویند