خط داستانی
گنگستری به نام مانیسیا پس از آزادی از زندان امید دوباره به زندگی می گیرد. کشیش جیکوب موسی او را در آغوش می گیرد، هم به وعده ای به پدر مانیسیا و هم به دلسوزی. کشیش باور دارد هر کس شایسته آغاز تازه ای است و خانواده اش با سخاوت مانیسیا را می پذیرند، به ویژه پسر کشیش. اما به زودی گذشته باز سایه های خود را بر آنان می افکند.