خط داستانی
مارتا، جراحی مغز و اعصاب ۴۰ ساله، عاشق میشود. او حرفهای آمریکایی و پر زرق و برق را رها میکند و به بوداپست برمیگردد تا زندگی تازهای با مردی که دوست دارد بسازد. اما برای ملاقاتشان در پل آزادی بیهوده منتظر میماند – او در دیدار آنها ظاهر نمیشود. مارتا با ناامیدی به جستوجو میپردازد، اما وقتی او را پیدا میکند، عشق زندگیاش ادعا میکند هرگز با هم آشنا نبودهاند.