خط داستانی
او با گلهایش به طور عصبی در مقابل ساختمان قدم میزند تا اینکه او از پنجره بیرون میآید و به او میگوید که بالا بیاید. او از دریافت گلها خوشحال است و آنها را در یک گلدان میگذارد. او از شرکت در ضیافتی که او برایش آماده کرده خوشحال است، شامل شراب، نان، گوشت و یک دستمال بزرگ دور گردنش. او با او غذا نمیخورد، شاید به دلیل شغلش به عنوان یک آشپز که با کارفرمایش غذا نمیخورد.