خط داستانی
ژان-لوک، کشاورز کوهستانی، با کریستین ازدواج کرده است. او این ازدواج را پذیرفته زیرا مردی که دوستش داشت، آگوستین، او را ترک کرده بود. ژان-لوک این را میداند اما امیدوار است که تولد یک کودک بتواند زندگی مشترک آنها را ممکن کند. متأسفانه، زندگی روزمره بین کار در مزارع و مراسم روز یکشنبه، درک آنها را از بین میبرد. پس از بازگشت آگوستین، کریستین معشوقه او میشود و ژان-لوک این را کشف میکند. او کریستین را طرد میکند و تنها با فرزندشان باقی میماند اما کودک shortly بعد در یک برکه غرق میشود. ژان-لوک که نمیتواند به مرگ پسرش باور کند، به جنون میافتد. چند سال بعد، وقتی دوباره کریستین را با فرزند آگوستین میبیند، از روی حسادت، مادر و کودک را میکشد و سپس خودکشی میکند.