خط داستانی
دختر شهری تصمیم میگیرد که زندگی جدیدی را آغاز کند و به غرب برود تا زندگی تازهای را شروع کند. چند سال بعد او را به عنوان همسر یک وزیر در یک شهر کوچک غربی و بسیار خوشحال مییابیم. یک روز او و شوهرش برانچو بیلی، یک قانونشکن، را در جاده پیدا میکنند که از زخم رنج میبرد. آنها او را به خانهشان میبرند و در حالی که وزیر به سرعت به دنبال پزشک میرود، همسرش زخم را پانسمان میکند. او به اتاق مجاور میرود، جایی که با مردی که سالها پیش به او بسیار بیرحم بود، روبرو میشود. او تهدید میکند که اگر او از دادن پول به او امتناع کند، او را افشا خواهد کرد.