از طریق حافظه خالی
Through Memory Blank
شوهرش دقیقاً چیزی بود که او نبود، سرد و بیرحم و حتی کمی جنایتکار. او به هر طریقی که خدا میداند زندگیاش را میگذرانید، اما یک بار با جسارت ادعا کرد که او و یک همدست قصد دارند خانهای را غارت کنند. او از او خواست که از این نقشه نادرست دست بردارد، اما او خندید و او را کنار زد. او به شدت گریه کرد و التماس کرد، اما او فقط از اشکهایش لذت برد و خانه را ترک کرد. در بیرون او با همدستش ملاقات کرد. همسر کوچک او او را دنبال کرد، در گوشهای به او رسید و دوباره از او خواست که به خانه برگردد. در خشمش به او ضربه زد و زن به زمین افتاد و دیگر بلند نشد. آن دو فرار کردند. کمی بعد، او توسط یک کشاورز و همسرش پیدا شد و احیا شد. او نمیدانست که کیست یا چه چیزی است. حافظهاش کاملاً خالی بود.