خط داستانی
با بیابان یخزده در اطرافشان، زیر آسمانهای سرد شمالی، در یک بسط وسیع از خاکستری غمانگیز، آنها پیمان خود را بستند. او از بیابان ملات و فولاد با چراغها و مناظر و اشکها و تمسخرها به این سرزمین شب آمده بود، با سردی و طلا، تا از سفیدی به زردی زیرین برود. و دختر، با امید شجاعانهاش که او به حقیقت خواهد پیوست، با او آمده بود. هدف او طلا بود؛ و او به دنبال آن رفت. روزها آن را جستجو کرد و تنها ناامیدی یافت، سپس پایش شکست. یک هندی پیر او را پیدا کرد، تنها و در رنج، و او را به کلبهاش برد. روزها به پای آسیبدیدهاش رسیدگی کرد و هفتهها سرگردان در اردوگاه هندی ماند. هرگز خبری به دختر نرسید. سپس او نامهای از خانه دریافت کرد که به او اطلاع میداد که ارث بزرگی به او رسیده است.