خط داستانی
او از لباسهای سادهاش خسته شده بود. بنابراین آن شب به شوهرش از آرزویی گفت که قرار بود فاجعه باشد. و روز بعد در دفتر، قلم گناهکار تراز مالی را به هم ریخت و گناه زیر ابریشمهایی که خریداری کرده بود پنهان شد. زن خوشحال بود. عمل او کشف شد و او به زندان برده شد. همسرش با اشکهای زنانهاش و خواهش گریهکنان به قاضی رفت، اما در چشمان سخت قانون زمین، احساسات هیچ تخفیفی نمیآورد. بنابراین درهای امید به روی او بسته شد و بر روی چهار دیوار سنگی، او خطی را دید و پیامش را خواند. سالها گذشت و یک روز زنی که از سالهایش بزرگتر بود در غروب نشسته و به تاریکی خیره شد و قلبش را منعکس شده دید.