خط داستانی
زمانی که دختر خانم نیکولز به شهر میرود تا شغلی پیدا کند، با مرد ثروتمندی آشنا شده و با او ازدواج میکند. شوهرش به اشتباه دستگیر میشود و قبل از اینکه بتواند بیگناهی خود را ثابت کند، همسرش که خود را رها شده میداند، به همراه نوزادش به خانه مادرش برمیگردد. او پس از آزادی تنها یادداشتی از همسرش پیدا میکند که میگوید هرگز آنها را نخواهد دید. مادر در حال مرگ، نوزاد لنا را به خانم نیکولز میسپارد. وقتی لنا، که هرگز نام پدرش را نمیداند، شانزده ساله میشود، داییاش جان تصمیم میگیرد که خانم نیکولز و او را به شهر ببرد. پدر لنا، که به طور مکرر به خانه جان میآید و از ارتباطش با همسر مرحومش بیخبر است، با لنا ملاقات کرده و با دیدن گردنبندی که تصویر مادرش را در آن دارد، او را به عنوان دخترش شناسایی میکند.