خط داستانی
آرجون، مردی با خلق و خوی تند اما دل نرم، همیشه در موقعیتهایی قرار میگیرد که دیگران او را فردی بد میپندارند. معلم دوران کودکیاش، مستر جی، تنها کسی است که او را درک میکند و ویژگیهای خوبش را میستاید و آرجون به طور کامل از دستورات و آرزوهای او پیروی میکند. آرجون عاشق آرتی است و میخواهد با او ازدواج کند، اما پدر آرتی این اتحاد را تأیید نمیکند و تصمیم میگیرد او را به فرد دیگری بدهد. آرجون مضطرب است اما مستر جی او را آرام میکند و از او میخواهد که این ازدواج را مختل نکند و به جای آن آرتی را متقاعد کند که با پسری که پدرش برایش انتخاب کرده، ازدواج کند. آرجون به آنچه مستر جی از او خواسته عمل میکند. آرجون که از این موضوع ناامید شده، در مارگرت که از زمانی که به شهر آمده با او درگیر بوده، عشق پیدا میکند. حالا عموی مارگرت و مادرش مخالف ازدواج آنها هستند. این بار آرجون نرمش نشان نمیدهد و حتی به مستر جی هم گوش نمیدهد. آرجون و مارگرت فرار میکنند و با پرش از کوه خودکشی میکنند.