خط داستانی
ویلی گرین، که به دانشگاه میرود، با اشک از مادر، پدر و خواهرش خداحافظی میکند. وقتی به دانشگاه میرسد، به سراغ یک دانشجوی ارشد میرود تا بپرسد پروکتور کجاست. دانشجوی ارشد کلاه او را به زمین میاندازد. ویلی کلاه را برمیدارد و به شوخی بهطور ضعیفی میخندد. دانشجوی ارشد بهطور جدی به او میگوید که کلاه را بردارد و به بزرگترها احترام بگذارد. ویلی اطاعت میکند و با حیرت، سوالش را تکرار میکند. دانشجوی ارشد به او اشاره میکند، ویلی از او دور میشود، چمدانهایش را جمع میکند و با احتیاط خارج میشود و به دانشجوی ارشد نگاه میکند. پروکتور او را در اتاقی با یک دانشجوی ارشد قرار میدهد که زندگی را برای او سخت میکند و از او به عنوان خدمتکار استفاده میکند.