خط داستانی
سوییدی، با دستانی که از خمیر پوشیده شده، به بیرون از پنجره نگاه میکند و میبیند که خانمش به تازگی سوار بر اسبش شده است تا صبح را سوارکاری کند. زندگی ساده و پر زحمت به سرعت خستهکننده میشود و سوییدی آماده میشود تا او نیز همین کار را انجام دهد. او رومئو، که کاپیتان گروه پلیس سوار است، صدا میزند و از او میخواهد که با دو اسب آماده برای یک گردش بیاید.