خط داستانی
تام اوانز، رئیس بی باک دامداری دو ایکس، عاشق معلمی رمانتیک از شرق به نام کلارا میشود. آنها ازدواج میکنند و مدتی خوشبخت هستند، اما در غیبت تام، شریکش بلکی، همسر جوان و بیقرار را متقاعد میکند که با او فرار کند. بلکی به زودی کلارا را ترک میکند و او مجبور میشود در یک سالن رقص بدنام زندگیاش را بگذراند. پس از سرقت از یک اتوبوس، بلکی برمیگردد و تام، که منتظر دوست سابقش بوده، به دنبالش میرود. در یک نبرد مسلحانه با تام و گروهش، بلکی کلارا را میکشد و فرار میکند، اما تام او را به بیابان دنبال میکند و اسبش را میگیرد و او را به حال خود رها میکند تا از تشنگی بمیرد.