خط داستانی
مرد جوانی از ریودوژانیرو که در پایتخت به بدبختی افتاده، شغلی به عنوان مدیر یک کارخانه شکر در روستا میگیرد، جایی که با دختر صاحب کارخانه عشق میورزد. مدیر قبلی که به خاطر ناتوانی ترفیع گرفته بود، حسادت میکند و سعی میکند کارخانه را خراب کند.