به هیچ وجه نمیدادم
I Don't Give a Damn
همانند بسیاری، رافی جوان اسرائیلی، به هیچ عنوان تصور نمیکرد که با رسیدن به سنی معین باید در ارتش اسرائیل خدمت کند و به جنگ برود. او هرگز تصور نمیکرد زخمی شود و وقتی رسید، تصور نمیکرد دچار معلولیت شود، همان طور که شد. اکنون باید یاد بگیرد با زندگی کاملاً متفاوتی کنار بیاید و در ابتدا هیچ چیز جز تلخی ندارد. یک کهنه سرباز مسنتر سعی میکند به او یاد دهد چگونه کنار بیاید و وابستههایش نیز سخت سازگار میشوند. با این حال تنها خواهر شوهرش مایا است که واقعاً حال و هوای او را درک میکند و به طور آرام از خشم او رنج نمیبرد.