خط داستانی
فِرانک کَپِسِی با بیماری سرطان و کم وزن به همراه پسری پانزده ساله به نام کلِی، که نماد سالم و جوان پدرش است، در یکی از عصرها از فضای ونيس بیچ لذت میبرند. آنان وارد فروشگاهی به نام اغلاط میشوند که زن کولی صاحبش به آنها یک جفت کفش با بالهای خاص میدهد. شب آن روز در بیمارستان که فرانک درحال مرگ است، او به کلِی خاطرهای از تصویری کارت پستی میگوید: یک زمین گلف که مردم در آن بازی میکنند و با نوشیدن چای آرام هستند. فرانک میمیرد و خانوادهای درهمشکسته به جای میگذارد. کلِی به کمد پدرش میرود و کفشهای بالدار را پیدا میکند. پوشیدن این کفشها او را به زمان گذشته میبرد و به پدرش در کودکی تبدیل میکند. او میآموزد که با پوشیدن یا درآوردن کفشها میتواند به عقب و جلو در زمان سفر کند. کلِی چیزهای زیادی در مورد دوران نخستین پدرش یاد میگیرد و مشتاق یادگیری بیشتر است