خط داستانی
رامونا زندگی تنها و خاموش خود را در برلین سپری میکند و در کارخانه رژ لب کار میکند. روزی بطور تصادفی با آندژای، مکانیک لهستانی که در آلمان خارج از ساعات کاری سیگار میفروشد، برخورد میکند. اتفاقی میافتد و به زودی او باردار میشود. سپس زندگی او فرو میریزد وقتی به او خبر میدهند که او همزمان همسری در لهستان دارد و فرزندش پس از تولد ناقص میمیرد.