پارُو، مادرش و برادرش ناتوار مردی بیهوش در نزدیکی شهرشان پیدا میکنند. او را به خانه میآورند، از او پرستاری میکنند تا به سلامت بازگردد، اما در مییابند که ذهن او مانند کودک ۱۲ ساله است و او را به بولا مینامند. سالها میگذرد و پارُو عاشق بولا میشود زیرا او او را از مزاحم نجات داده است و هر دو میخواهند با هم ازدواج کنند. پیش از انجام این کار، بولا به وحشتناک ترین شکل توسط مزاحم پارو مورد ضرب و شتم شدید قرار میگیرد و به بیمارستان منتقل میشود. در بیمارستان، افسر پلیس آبِهیمانوی ورما متوجه میشود که بولا آنطور که ادعا میکند نیست و قاتل است و برای کشتن سه افسر پلیس به نام بیصما است و احتمالاً به عنوان کودک ۱۲ ساله نقاب زده تا از دست پلیس فرار کند