خط داستانی
ملکهای به آن اندازه خودپسند است که به آیینه جادویی نقشی روزانه برای گفتن اینکه او زیباترین دختر در دنیا است نیاز دارد. زمانی که «سنوایت»، وارث پادشاه، زیباتر میشود، ملکه دستور میدهد تا او را به قتل برسانند. اما نگهبان نقشه قتل را به جای اینکه او را بکشد، شبح میکند و هفت کوتوله او را به معدن جادویی خود میبرند. کوتولهها به او اسرار مختلفی از جمله هویت واقعی را میگویند و نقشهای برای نجات او در برابر ملکه طراحی میکنند که عاشق پنهانبودن است و زمانی که آیینه به او زندگی بخشیده میشود ملکه نقشه میکشد تا او را دوباره بکشد.