خط داستانی
پیرزنی مبتلا به جذام که صاحب یک کارخانهٔ دورافتادهٔ سورگوم است میمیرد. ژئیور، همسر خریداریشده توسط جذامی، و معشوقش که توسط راوی با عنوان «پدربزرگ من» شناخته میشود، کارخانه را تصاحب میکنند و جامعهای شبهمادری-محور به رهبری ژئیور ایجاد میکنند. زمانی که تجاوزگران ژاپنی منطقه را تحت سلطه در میآورند و سورگوم را برای ساخت جاده قطع میکنند، جامعه قیام میکند و با رشد دوبارهٔ سورگوم مقاومت میکند.