خط داستانی
آقای ملْهوترا تنها دختر خود را دارد به نام سیما. او دوست دارد سیما با پوان پسر گوتام ازدواج کند. سیما به این وصلت علاقه دارد و حتی قرار میگذارد با پوان دیدار کند. در حین سفر تنها در روستا، سیما با ویجی آشنا میشود و هر دو عاشق میشوند. اما نامی که با کارگران بینالمللی با نامی نویسندهٔ کلاهبردار بنام نیرجان داس که با پوشاندن دوستیِ کودکِ قدیمی پدر، قصد ازدواج سیما با پسر او را دارد، سیما را به ازدواج با روپِش وادار میکند. پس از وقوع یک سانحه، سیما حافظهاش را از دست میدهد و توسط Gautam نگهداری میشود که مخالف نزدیک شدنِ او و ویجی است و حتی اگر حافظهٔ سیما برگردد نیز باید با ازدواج با روپِش که گزینهٔ پدر است موافقت کند.