خط داستانی
راسلکینک، دانشجوی فقیر سابق حقوق، پیرزن رهنوی را می کشد و شاید هم به خاطر پول یا برای اثبات نظریه ای مبنی بر بالاتر بودن از قانون. او با روش های عادی به توجه پلیس می رسد اما دست و پای او به ویژه مشکوک به پورفی می شود. در این میان زندگی دور تا دور راسکولنیکوف می چرخد: مادر و خواهرش به شهر می آیند و مردان مسن تری دنبال ازدواج با خواهرش می آیند؛ او با کارمند مستی که به قتل می رسد روبرو می شود و به دختر آن مرد، سونیا، فاحشه جوان، عاشق می گردد. او را به اعتراف دعوت می کند و قول می دهد تا با او به سیبری برود. آیا مسئولیت را می پذیرد؟