خط داستانی
کشتی به کپنهاگ میرسد و پس از مدت طولانی در دریا، بیشتر خدمه مشتاق هستند که به خشکی بروند. اما چه کسی میخواهد ناوبر جوان را با خود ببرد؟ او که فقط به غذا و یک دختر جوان خاص فکر میکند. در طول بازدید از دختر، آنها به اشتباه به عنوان بازرگانانی که پدر دختر منتظرشان بودهاند شناخته میشوند، که واقعاً اوضاع را به هم میریزد.