خط داستانی
بیجنات که به بیجو معروف است، فردی بیکار، دردسرساز و عاشقپیشه است. اهالی روستا بههم میپیوندند و پدرش را مجبور میکنند که از او بخواهد روستا را ترک کند، که بیجو نیز این کار را انجام میدهد. سفرهای بیجو او را به قلعهای میبرد که پادشاهی در آنجا زندگی میکند و دختری زیبا به نام رتنوالی دارد. وقتی بیجو رتنوالی را میبیند، به زیبایی او دل میبازد و عاشقش میشود.