خط داستانی
مکسیم بلاق صاحب یک گالری هنری است. او با میشل رابطه دارد. یک شب که آنها با هم شام میخورند، مکسیم به میشل میگوید که به خاطر نقاشیها مجبور است به جزایر قناری برود. وقتی بعد از شام قدم میزنند، ناگهان مردی با یک تپانچه ظاهر میشود. مکسیم در دفاع از خود او را میکشد و با کمال تعجب متوجه میشود که او یک مأمور امنیت ملی است. مکسیم اعتراف میکند که تحت پرداخت یک قدرت شرقی است؛ مأموریت او به دست آوردن یک پرونده مربوط به سلاحهای هستهای غربی است. به خاطر جرمش، نمیتواند کارش را انجام دهد؛ به خاطر عشق مکسیم، میشل جای او را میگیرد و به یک جاسوس تبدیل میشود.