خط داستانی
به خوشحالی پدر پیر و ساده، دخترش با یک کوهنورد بزرگدل نامزد میشود. او کلبهای در دل طبیعت میسازد و دختر خوشحال است، هرچند که اغلب به دنیای بزرگ بیرون فکر میکند. سپس متجاوزی از شهر میآید، مردی از دنیای مدرن. او در خانه دختر جا میگیرد و با صحبتهایش درباره مکانها و چیزهای زیبا، چشمان او را به روی زیباییهای جنگل میبندد. او دختر را وسوسه کرده و از کوهنورد بزرگدل دور میکند. کوهنورد جوان که در حال کار بر روی کلبهاش بوده، برمیگردد و پدر را در حال چرت زدن و دختر را غایب مییابد.